اخبار خانه تئاتر, موسسه فرهنگی هنری خانه تئاتر

روایتی از «قطار دودی »

به گزارش روابط عمومی خانه تئاتر، میثم یوسفی در یادداشتی نوشت:
سوم تیرماه ۱۳۶۱ بود.
درست همان لحظه‌ای که گریهٔ اولین نوزادِ صبح، سکوت بیمارستان فیروزآبادی را شکست، از دور صدای سوتی بلند شد؛ سوتی کش‌دار، غمگین و آشنا، انگار از دل صد سال پیش می‌آمد.

«هووو… چی‌چی…»

پرستار لبخند زد و گفت: «باز صدای قطاردودیه…»

اما هیچ‌کس نفهمید آن سوت، برای حرکت قطار نبود؛ برای تولد مسافری تازه بود.
اسمش را گذاشتند میثم یوسفی.

هنوز چشم‌هایش دنیا را ندیده بود که پیرمردی با کلاه لبه‌دار، ریش سفید و صورتی پوشیده از دوده، خم شد بالای گهواره و آرام گفت: «بلند شو پسر… رانندهٔ بعدی این قطار تویی.»

سال‌ها بعد فهمیدم آن پیرمرد، رانندهٔ همان قطاردودی شاه‌عبدالعظیم بود؛ قطاری که از روزگار ناصرالدین‌شاه، از وقتی حاج محمدحسن‌خان امین‌الضرب سفارش ساختش را به موسیو بوآتال داده بود، روی همان ریل قدیمی نفس می‌کشید و هیچ‌وقت، حتی وقتی دیگر از حرکت ایستاده بود، از سفر بازنمانده بود.

کودکی من کنار همان ریل‌ها قد کشید.
باغ طوطی، صحن شاه‌عبدالعظیم، بازار قدیمی، کوچه‌های ری، بوی نان سنگک، صدای کبوترها، گنبد طلایی، چشمه علی، آتشکدهٔ ری و گندمزارهایی که باد، خوشه‌هایشان را مثل تماشاگران یک نمایش تکان می‌داد، همه ایستگاه‌های اولین پردهٔ زندگی من بودند.

من هر روز از کنار قطاری رد می‌شدم که دیگر حرکت نمی‌کرد؛ اما هر بار که دستم را روی بدنهٔ زنگ‌زده‌اش می‌گذاشتم، صدای آرامی می‌شنیدم.

«هو هو چی‌چی…هو هو …‌چی چی آماده‌ای؟»

یک روز، بی‌آنکه کسی ببیند، درِ واگن اول باز شد. داخلش بوی کاغذ کهنه می‌آمد.
کتابخانه بود.
قفسه‌ها تا سقف بالا رفته بودند و کتاب‌ها مثل آدم‌ها با هم حرف می‌زدند.

پیرمردی با عینک گرد، دست کودکی ناشنوا را گرفته بود و الفبا را به او یاد می‌داد. آن‌طرف‌تر، مردی لاغر با سبیلی آرام، «ماهی سیاه کوچولو» را از روی میز برداشت و لبخند زد. زنی با روسری سفید، میان قفسه‌ها قدم می‌زد و برای آیندهٔ بچه‌های ایران فرهنگنامه می‌نوشت. مرد دیگری، قصه‌های کهن را برای کودکان دوباره روایت می‌کرد تا زبان مادربزرگ‌ها فراموش نشود.

قطار آرام گفت: «اگر این آدم‌ها نبودند، خیلی از قصه‌های کودکی‌ات هیچ‌وقت به دنیا نمی‌آمدند.»

واگن بعدی را که باز کردم، صدای خنده آمد.
«شهر… شهر فرنگه… شهر از همه رنگه…»
پیرمرد شهرفرنگ‌چی دستهٔ جعبه را چرخاند.
چشمم را که به سوراخ کوچک چسباندم، ناگهان همه‌چیز جان گرفت.

من، میان کوچه‌های دههٔ شصت، همراه بچه‌هایی بودم که الک‌دولک بازی می‌کردند، هفت‌سنگ می‌چیدند، گرگم‌به‌هوا می‌دویدند، قایم‌باشک می‌رفتند و با یک توپ پلاستیکی، تمام دنیا را فتح می‌کردند.
هیچ‌کس موبایل نداشت.
اما همه، یکدیگر را داشتند.

قطار از کنار ایستگاه لاله‌زار گذشت.
پنجره را که باز کردم، بوی صحنه آمد.
نور پروژکتورها روی صورت بازیگرها افتاده بود. سیاه‌بازی، پرده‌خوانی، خیمه‌شب‌بازی، نمایش‌های شادی‌آور، همه کنار هم زنده بودند. کمی آن‌طرف‌تر، سالن دیگری روشن شد؛ بازیگرانی برای کودکان تمرین می‌کردند. انگار تمام کسانی که عمرشان را صرف لبخند بچه‌های این سرزمین کرده بودند، در یک واگن دور هم جمع شده بودند. یکی عروسک‌ها را جان می‌داد، یکی قصه می‌نوشت، یکی نمایش کارگردانی می‌کرد و یکی فقط بلد بود با یک لبخند، ترس کودک را از تاریکی بگیرد.

قطار گفت: «تئاتر، خانه‌ای است که هر بار چراغش روشن می‌شود، کودکی دوباره متولد می‌شود.»

از تونلی تاریک گذشتیم.پروژکتور قطار دودی همچون نور آپارات بر دیواره تاریک تونل نوری تاباند و همچون پرده سینما پارادیزو شخصیت های گربه آوازه خان و بچه های مدرسه پیرمردها و خورخور دزد عروسکها و بچه های مدرسه موشها همگی از دل پرده به سمت من آمدند و در ادامه مسیر تونل تلویزیون‌های قدیمی روی دیوار واگن روشن شدند.

خانهٔ مادربزرگه…
شهر موش‌ها…
بامزی…
کلاه‌قرمزی…
قصه‌هایی که با آن‌ها بزرگ شده بودم، یکی‌یکی از قاب تلویزیون بیرون آمدند و کنارم نشستند؛ انگار سال‌ها منتظر بودند دوباره دیده شوند.

قطار دیگر از ری گذشته بود.
هرچه جلوتر می‌رفتیم، واگن‌ها هم عوض می‌شدند.
کتابخانهٔ چوبی، آرام‌آرام تبدیل شد به کتابخانه‌ای شیشه‌ای؛ کتاب‌ها با لمس یک صفحه باز می‌شدند. دفتر مشق جایش را به تبلت داد، دوربین عکاسخانه به تلفن همراه تبدیل شد، نوار کاست به فایل صوتی و قصه‌ها از روی کاغذ، به صفحه‌های نورانی کوچ کردند.
اما صدای قطار همان بود.

«هو هو …چی‌چی…هو هو …چی چی»

ناگهان صدای دیگری بلند شد.
صدای آژیر.
بعد انفجار.
بعد سکوت.
قطار آه کشید.
گفت: «تو با صدای توپ به دنیا آمدی؛ اما فقط صدای جشن را نشنیدی. صدای جنگ را هم شنیدی. هشت سال کودکی‌ات با آژیر گذشت. بعد سال‌های دیگری آمد؛ هر دهه، صدای خودش را داشت. گاهی صدای شادی، گاهی صدای اعتراض، گاهی صدای انفجار. اما ریل هیچ‌وقت نایستاد.»
از پنجره بیرون را نگاه کردم.
شمس‌العماره دور شد.
لاله‌زار پشت سر ماند.
ری کوچک‌تر شد.
تهران بزرگ‌تر شد.
و شمیران، آرام‌آرام از میان درختان پیدا شد.

قطار ایستاد.
راننده، همان پیرمرد دودگرفته، کلاهش را برداشت و آن را روی سرم گذاشت.

گفت: «حالا نوبت توست.»
پرسیدم: «یعنی باید قطار را برانم؟»
لبخند زد.
«نه…
قطار همیشه راهش را بلد بوده. تو فقط باید قصهٔ مسافرهایش را تعریف کنی؛ قصهٔ بچه‌هایی که با بازی بزرگ شدند، با کتاب رؤیا دیدند، با تئاتر خیال کردند، با جنگ ترسیدند، با صلح خندیدند و هنوز، با وجود همهٔ این سال‌ها، هر وقت صدای “هوهو …چی‌چی” را می‌شنوند، دلشان می‌خواهد دوباره سوار همان قطاردودی شاه‌عبدالعظیم شوند.»

من از واگن پایین آمدم.
قطار آرام به سمت افق شمیران حرکت کرد.
دودش در آسمان پیچید و کم‌کم شبیه پردهٔ یک شهرفرنگ شد.
پیش از آنکه از چشمم ناپدید شود، فقط یک جمله از دل دودها شنیدم:

«زندگی، رسیدن به آخر خط نیست؛ قصه‌ای است که میان دو ایستگاه، برای کودکان این سرزمین روایت می‌شود.»

دلنوشته ای از میثم یوسفی تیرماه ۱۴۰۵.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *